وقتی ضربان به شقیقه ی شب میرسد

ساعت به عقربه های خود پشت میکند

 خوابهایم به دیوارها می خزند

و زندان از گریز می ماند...

سمت و سوی تو را می گیرم

و زخمهای من معادلات چشمان تو را حل نخواهند کرد...

تا بالهای گنجشک ابهام مستقیم نگاه تو و برف یک قرن متلاشی را

به این حوالی گسیل کند.

تا ببینی سرود عقیم میوه های ملال

با سکوت بارانی این روزهای پارک ،کوک نمی شود ...

آه باران، همان حادثه قشنگی

که این نیمکت ها را جز خواب یک مسافر غریبه گرما نمی داد

و هنوز که حس نامکشوف حرفهای تو

 در سطر سطر آینه بی معنا نشسته اند...

فرقی نمیکند سکوتت شبیه اندوه کدام دشت بود

اما تو از باران بگو

و بگذار پاییز در خوابهای جوانیم

منتشر شود

پاییز سقف اندوه خوابهای من است...

 

                                                                                     فرهاد فرزاد .   دی ماه 95


دادنامه
 انتشار از منبع : dadnameh-roz - dadnameh-roz
چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت 22:16:22
  برچسب ها : وقتی ضربان